گنجور

شمارهٔ ۸۹۴

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » غزلیات
 

خاطر از دردسر بیهده آزاده کنی

سر اگر در ره رندان دل افتاده کنی

لوحت آخر اجل از نقش خودی ساده کند

حالیا مصلحت آن است که خود ساده کنی

همچو گل می رود از کف به نسیمی، هشدار

برگ عیشی که به صد خون دل آماده کنی

صوفی، ار می نکشی، ساغری از ما بستان

تا مگر آب رخ خرقه و سجاده کنی

ساقی، از دست کریم تو چه کم خواهد شد

چون سبو، خود به گلوی من اگر باده کنی؟

تازه شمشاد من، از خانه به گلشن بخرام

جلوه ای تا به تذروان چمن زاده کنی

واله حسن بیان تو، جهانی ست حزین

زیبد ار ناز به این حسن خداده کنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر