گنجور

 
حزین لاهیجی
 

خاطر از دردسر بیهده آزاده کنی

سر اگر در ره رندان دل افتاده کنی

لوحت آخر اجل از نقش خودی ساده کند

حالیا مصلحت آن است که خود ساده کنی

همچو گل می رود از کف به نسیمی، هشدار

برگ عیشی که به صد خون دل آماده کنی

صوفی، ار می نکشی، ساغری از ما بستان

تا مگر آب رخ خرقه و سجاده کنی

ساقی، از دست کریم تو چه کم خواهد شد

چون سبو، خود به گلوی من اگر باده کنی؟

تازه شمشاد من، از خانه به گلشن بخرام

جلوه ای تا به تذروان چمن زاده کنی

واله حسن بیان تو، جهانی ست حزین

زیبد ار ناز به این حسن خداده کنی