گنجور

 
حزین لاهیجی
 

هجر در دامن دل ریخته خار عجبی

گلبن حسرت ما، کرده بهار عجبی

ناخنم تیشه شد وسینهٔ من کوه غم است

زده ام دست، دلیرانه به کار عجبی

سودی از دولت همسایگی ماه نکرد

زلف هندوی تو، دارد شب تار عجبی

دیده، جز بوالعجبی هیچ نبیند در هند

فلک انداخته ما را به دیار عجبی

شمع، سررشتهٔ افسانه به کف داد، حزین

دوش با داغ تو، دل داشت شمار عجبی