گنجور

 
حزین لاهیجی

هجر در دامن دل ریخته خار عجبی

گلبن حسرت ما، کرده بهار عجبی

ناخنم تیشه شد وسینهٔ من کوه غم است

زده ام دست، دلیرانه به کار عجبی

سودی از دولت همسایگی ماه نکرد

زلف هندوی تو، دارد شب تار عجبی

دیده، جز بوالعجبی هیچ نبیند در هند

فلک انداخته ما را به دیار عجبی

شمع، سررشتهٔ افسانه به کف داد، حزین

دوش با داغ تو، دل داشت شمار عجبی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم سبزواری

تا دل اندر نظر آورده نگار عجبی

ز اشک خونین برخم کرده نگار عجبی

کرده از خون شهیدان کف سیمین گلرنگ

بسته تهمت بحنا حیله شعار عجبی

سر سیر چمنم نیست چه در حسن تراست

[...]

فروغی بسطامی

دلم افتاد به دنبال سوار عجبی

شه سوار عجبی کرده شکار عجبی

برده هوش از سر من زلف پری سیمایی

کرده دیوانه مرا سلسله دار عجبی

پیش هر حلقهٔ آن زلف شمردم غم دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه