گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز کاوش مژه ى شوخ آتشین خویی

به سینه هر گل داغی ست چشم آهویی

پیاله می کشم امشب به طاق ابرویی

سبو کشان خرابات عشق را هویی

ز خون دیده دهم آب کوه و صحرا را

به یاد لالهٔ رخسار آشنا رویی

به شام هجر مرا ذوق اشک و آه بس است

چو شمع، شب نگذارم به خاک پهلویی

اجل به داد ز جان سیرگشتگان نرسید

مگر بلند کند عشق دست و بازویی

به این خوشیم که فارغ ز ننگ سامان است

سری که در غم عشق است وقفِ زانویی

از آن به تیرگی بخت خویش می نازم

که نسبتی بودش با سواد گیسویی

ز هوش برد جهان را فسانهٔ تو حزین

شبت دراز به سودای زلف جادویی