گنجور

شمارهٔ ۸۱۲

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » غزلیات
 

نمی بینم کسی از آشنارویان به جا مانده

در این غربت همین آیینهٔ زانو به ما مانده

جدا از نعمت دیدار آن شیرین دهان، چشمم

تهی چون کاسهٔ دریوزه در دست گدا مانده

به حسرت تا کشید از سینه ام صیاد پیکان را

دلم ماند به آن یاری که از یاری جدا مانده

ز دامان وصال او بهاری در نظر دارم

که رنگی بر کف مژگان از آن گلگون قبا مانده

نمی گردد دل سختش تهی از کینه عاشق

ز ما تا مشت خاکی درکف باد صبا مانده

برآ از خرقه، ای فقر همایون، سرفرازی کن

که دولت زبر بار منت بال هما مانده

پرافشانی کن ای مرغ دل آزاده در گلشن

که زاهد از ردا و سبحه در دام ریا مانده

ز کار بسته دل چون جرس پیوسته نالانم

خجل در عقدهٔ من ناخن مشکل گشا مانده

حزین خسته دل را ای محبت خوار نگذاری

که این مرغ پریشان نغمه، از گلزارها مانده



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط