گنجور

 
حزین لاهیجی

زند بر خرمن شادیّ و غم برق جمال تو

نباشد عشق را کاری، به هجران و وصال تو

قدح پیمای دیدارم، نه خون است اینکه می بارم

می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو

چه فیض است این تعالی الله که در دربای می گم شد

سبوی شبنم از خورشید حسن بی زوال تو؟

ز چشمم دیدهٔ خورشید محشر خیره می گردد

چو خوابم شد شبیخون خورده خیل خیال تو

حزین از باده نتوانم شکیبا شد، تو خود دانی

شکستم توبه را، برگردن زاهد وبال تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبدالقادر گیلانی

ندارم گرچه آن دیده که بینم درجمال تو

نیم نومید چون عمرم گذشت اندرخیال تو

تو جنّت را به نیکان ده ،منِ بد را به دوزخ بَر

که بس باشد مرا آنجا ،تمنّای وصال تو

من دیوانه در دوزخ به زنجیر تو خوش باشم

[...]

محتشم کاشانی

زهی بالا بلندان سر به پیش از اعتدال تو

مقوس ابروان در سجدهٔ مشگین هلال تو

همایون طایران باغ حسن از شعلهٔ حسنت

بر آتش پر زنان پروانهٔ شمع جمال تو

زلیخا بر تلف گردیدن اوقات خود گرید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه