گنجور

 
محتشم کاشانی

زهی بالا بلندان سر به پیش از اعتدال تو

مقوس ابروان در سجدهٔ مشگین هلال تو

همایون طایران باغ حسن از شعلهٔ حسنت

بر آتش پر زنان پروانهٔ شمع جمال تو

زلیخا بر تلف گردیدن اوقات خود گرید

به روز حشر اگر بیند رخ فرخنده فال تو

ز دل کردم برون بهر نزولت جملهٔ خوبان را

که دارد با جدائی خوی مشتاق جمال تو

حریف بزم وصلم لیک کلفت ناکم از ساقی

که با غیرم مساوی می‌دهد جام وصال تو

درین باغند عالی شاخها بی‌حد چه سود اما

که محروم است از پرواز مرغ بسته بال تو

ز غیرت در حریم حرمت او محتشم داری

حسد بر حال محرومان مبادا کس به حال تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبدالقادر گیلانی

ندارم گرچه آن دیده که بینم درجمال تو

نیم نومید چون عمرم گذشت اندرخیال تو

تو جنّت را به نیکان ده ،منِ بد را به دوزخ بَر

که بس باشد مرا آنجا ،تمنّای وصال تو

من دیوانه در دوزخ به زنجیر تو خوش باشم

[...]

حزین لاهیجی

زند بر خرمن شادیّ و غم برق جمال تو

نباشد عشق را کاری، به هجران و وصال تو

قدح پیمای دیدارم، نه خون است اینکه می بارم

می آلود است جام دیده ام از رنگ آل تو

چه فیض است این تعالی الله که در دربای می گم شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه