گنجور

 
حزین لاهیجی

جان را سپند ساز و به آتش نثار شو

با دل قرار عشق ده و بی قرار شو

هر سو چو موج، قطرهٔ خود را عنان مده

سر را به جیب کش، گهر آبدار شو

خواهی ز سنگ حادثه نخل تو وارهد

در گلشن جهان تهی از برگ و بار شو

آسودگی ست پردهٔ غفلت در این سرا

ای دیده موج خون زن و ای دل فگار شو

از درد عشق چهره چو خورشید زرد ساز

زین کان کیمیا، زر کامل عیار شو

هرگز نگشته جمع به هم عشق و سرکشی

خواهی که بار عشق کشی، بردبار شو

سرّ سواد، نقطه دل کرده ای حزین

بنشین و قطب دایرهٔ روزگار شو