گنجور

 
حزین لاهیجی
 

من نه حریف وعده ام طاقت انتظار کو؟

تا به اجل سپارمش جان امیدوار کو؟

می رسی ای صبا اگر از سرکوی یار من

بویی از آن چمن چه شد، برگی از آن بهار کو؟

در صف منکران کنم دعوی عشق و زنده ام

تلخی حرف حق چه شد، آن همه گیر و دار کو؟

شکر که در حساب هم، فارغم از تلافیت

دعوی دل به یک طرف، داغ مرا شمار کو؟

ساقی سرگران من، کشت مرا تغافلت

تلخی عیش تا به کی، بادهٔ خوشگوار کو؟

خوش در توبه می زند ناصح بی خبر ولی

اشک ندامت ازکجا، تهمت اختیارکو؟

چارهٔ رنگ زرد من، باده نمی کند حزین

نیست دلی که خون کنم، دیدهٔ اشکبار کو؟