چه پروا توشهٔ واماندگی چون در کمر دارم
به جایی می رسم اکنون که سامان سفر دارم
خرد در عاشقی بر من عبث افسانه می خواند
درین مکتب کتاب هفت ملت را ز بر دارم
یتیمان محبت را وفایی دایه نگذارد
که با هر قطره اشک گرم خود لخت جگر دارم
عجب نبود اگر زرّین چو خورشید است مژگانم
خیال آتشین رخساره ای شمع نظر دارم
کهن ویرانهٔ عالم، حزین از من خطر دارد
که طوفانی نهان در آستین از چشم تر دارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و دردی که با خود حمل میکند سخن میگوید. او به وضوح بیان میکند که در سفر عشق، با چالشها و مشکلات زیادی روبرو است، اما همچنان به دنبال رسیدن به مقصد نهایی خود است. عشق برای او فراگیر و زندگیش را پر کرده، حتی اگر عقلش به او بگوید که این عشق عبث است. شاعر از رنج و درد یتیمان عشق یاد میکند و به عمق احساسات خود نسبت به معشوق اشاره دارد. او زیبایی و جذابیت چشمانش را با خورشید و آتشین بودن چهرهاش تشبیه میکند و در نهایت، خطراتی را از ویرانیهای عالم که ناشی از احساسات نهان اوست، بیان میکند.
هوش مصنوعی: نگران نباش، چون بار و توشهام را آماده کردهام. حالا که وسایل و امکانات سفر را دارم، به مقصدی خواهم رسید.
هوش مصنوعی: در عشق، خرد به من داستانهای بیهوده میگوید و در این مدرسه، من تمام کتابهای هفت ملت را از حفظ دارم.
هوش مصنوعی: محبت یتیمان را دایهای نیست که به آنها وفاداری کند؛ چون من با هر قطره اشکی که میریزم، درد و رنج عمیقی دارم.
هوش مصنوعی: اگر مژگانم همانند طلای درخشان باشد، هیچ عجیب نیست، چون من در خیال خود چهرهای دارم که همچون شمعی در نظر میدرخشد و آتشین است.
هوش مصنوعی: این ویرانهٔ کهن دنیا، از من هراس دارد، زیرا طوفانی پنهان در درونم دارم که نمیتواند دیده شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من از پیوستگان دل غریبی در سفر دارم
که بیاو آتش اندر جان و ناوک در جگر دارم
ز حال خود خبر دارم نکرد آن ماه و زین غصه
حرامست ار ز حال خود سر مویی خبر دارم
مرا تا او برفت از در نیامد در نظر چیزی
[...]
خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارم
چو ساغر سینهای پرخون و چشمی پرگهر دارم
فروغ عارضت ماه است، با وی عشق میورزم
درخت قامتت سرو است، زو امیدِ بر دارم
نه بی مرغول مشکینت شبی را روز میخواهم
[...]
خبر از دل اگر پرسی منم کز دل خبر دارم
به چشم من ببین رویش که دائم در نظر دارم
منم صوفی ملک دل که باشد شکر او وردم
منم عطار شهر جان که در دکان شکر دارم
مروا ی عاشق صادق که من معشوق جانانم
[...]
من آن گنجم که در باطن هزاران گنج زر دارم
من آن بحرم که در دامن به دریاها گهر دارم
من آن معشوق پنهانم که سرگردان عشق خود
چو چشم دلبران عاشق بسی صاحب نظر دارم
من آن چرخ پرانوارم در اقلیم الوهیت
[...]
من از گلهای خون دل از آن رخساره تر دارم
که از دست رقیب خار خاری در جگر دارم
مرا گویی که یارت کیست خواهم دیگری گویم
ولی دل ندهم گفتن که من یار دگر دارم
همی خواهم که ره یابم درون سینه مردم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.