گنجور

 
حزین لاهیجی

بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا

در فیضی به روی دیده های آشنا بگشا

ز ترک التفاتت، کام زهر آلوده ای دارم

به دلجویی زبان غمزهٔ شیرین ادا، بگشا

هوا تا عطسه در مغز غزالان ختن ریزد

به دامان نسیم صبح، زلف مشکسا بگشا

سوالی کن ز من تا در برت راه سخن یابم

گره از غنچهٔ منقار مرغ خوش نوا بگشا

مکن بیگانگی ساقی، حدیث آشنا سر کن

زلال زندگی گر نیست، لعل جانفزا بگشا

چرا تیر تغافل ترک چشمت در کمان دارد؟

به دلهای اسیران، شست مژگان رسا بگشا

خطر بسیار می دارد حزین ، سر در هوا بودن

رَهِ هموار می خواهی، نظر در پیش پا بگشا