گنجور

 
حزین لاهیجی

ای طرّه برافشانده، خدا را ز گدا پرس

احوال پریشانی ما را ز صبا پرس

تا کی گذری از بر ما مست تغافل

یک بار ز حال دل شیدایی ما پرس

ای برق به خرمن زده، از خار میندیش

حال دل زار، از لب هر برگ گیا پرس

گر بی سر و سامانی صحرای جنون را

خواهی که بدانی، ز من آبله پا پرس

افتاد اها حزین در قدم محمل نازت

بی تابی حال دل او را ز درا پرس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

بی‌پردگی ‌کسوت هستی ز حیا پرس

این جامه حریر است ز عریانی ما پرس

آه است سراغ نم اشکی ‌که نداریم

چون‌ گم شود آیینهٔ شبنم ز هوا پرس

اسرار وفا منحصر کام و زبان نیست

[...]

طغرل احراری

با زخم تغافل ز لب یار دوا پرس

ز ابروی کجش واقعه قد دو تا پرس

افسانه زلفش که بسی دور و دراز است

کوته کنم این قصه تو از باد صبا پرس

با جوهر تیغش مزن از عرض وفا دم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه