گنجور

 
حزین لاهیجی
 

جز خون به بزم ما می نابی ندید کس

غیر از دل برشته کبابی ندید کس

آیا کدام شیوه، دل آشوب عاشق است؟

روی تو را ز طرف نقابی ندید کس

در دهر گوشه ای که توان زیستن کجاست؟

اینجا به کام جغد، خرابی ندید کس

در حیرتم که شادی و غم را مدار چیست؟

لطفی عیان نگشت و عتابی ندید کس

جز مهر اوکه در دل صدپارهٔ من است

در شیشهٔ شکسته، شرابی ندید کس

یک دل نشد ز چرخ سیه کاسه کامیاب

زین جام سرنگون دم آبی ندید کس

مژگان چو خار در قدم اشک گرم سوخت

آتش فشان چو دیده، سحابی ندید کس

باشد بهشت، صحبت دیوانگان حزین

کز پند عاقلانه عذابی ندید کس