گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

زین بحر نیلگون دم آبی ندید کس

سرها فرود رفت و حبابی ندید کس

پیوسته زهر می چکد از شیشه ی سپهر

هرگز در این قرابه شرابی ندید کس

مردم تمام در پی آبادی خودند

باری بلطف سوی خرابی ندید کس

در اتش از برای تو گشتیم سالها

وین طرفه تر که بوی کبابی ندید کس

چندین هزار فال زدم از برای وصل

اما هنوز رای صوابی ندید کس

راحت مجو فغانی و با درد سر بساز

در شیشه ی سپهر گلابی ندید کس