گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟

دل من لذّت آن غمزهٔ خونخوار می داند

غم من می کند تکلیف چشمش باده پیمایی

غبار خاطرم را ابر دامندار می داند

به یک ساغر برافکن پرده شرم و حیا ساقی

حجاب عشق را دل در میان دیوار می داند

نباشم امّت مشرب، اگر کام امید من

شکرخند تو را از تلخی گفتار می داند

چه گل چینم من آزرده دل از روضهٔ رضوان؟

که دوش بی دماغان بوی گل را خار می داند

ز کف در عاشقی سر رشتهٔ دانش رها کردم

دل من، کافرم گر سبحه و زنّار می داند

حزین تایید دل دیدار بینم روشناس او

نگاه بی ادب را در میان بیکار می داند