گنجور

 
فضولی

به درد و محنت بسیار ما را یار می‌داند

ولی کم می‌کند اظهار آن بسیار می‌داند

مگو با من چه ربطیست این که با دلدار دارد دل

که آن سریست دل می‌داند و دلدار می‌داند

ازو دیدم وفا تا گریه شد کارم بحمدالله

فتاده با کسی کارم که قدر کار می‌داند

به مقدار محبت می‌نماید لطف با هرکس

غلام طبع آن طفلم که این مقدار می‌داند

بدی گر از حسد اغیار گوید پیش یار از ما

چه غم چون یار ما را بهتر از اغیار می‌داند

ز من پرسید محنت‌های سودای سر زلفش

که اندوه شب تاریک را بیمار می‌داند

فضولی راز دل را من چه حاجت بر زبان آرم

چو دلبر هرچه دارم در دل افکار می‌داند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

دل سودایی من یار را اغیار می داند

سر زانوی وحدت را سر بازار می داند

ز روشن گوهران عیب نمایان است غمازی

وگرنه سینه ام آیینه را ستار می داند

کند شاخ بلند از کودکان گل را سپرداری

[...]

حزین لاهیجی

بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟

دل من لذّت آن غمزهٔ خونخوار می داند

غم من می کند تکلیف چشمش باده پیمایی

غبار خاطرم را ابر دامندار می داند

به یک ساغر برافکن پرده شرم و حیا ساقی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه