گنجور

 
حزین لاهیجی

بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟

دل من لذّت آن غمزهٔ خونخوار می داند

غم من می کند تکلیف چشمش باده پیمایی

غبار خاطرم را ابر دامندار می داند

به یک ساغر برافکن پرده شرم و حیا ساقی

حجاب عشق را دل در میان دیوار می داند

نباشم امّت مشرب، اگر کام امید من

شکرخند تو را از تلخی گفتار می داند

چه گل چینم من آزرده دل از روضهٔ رضوان؟

که دوش بی دماغان بوی گل را خار می داند

ز کف در عاشقی سر رشتهٔ دانش رها کردم

دل من، کافرم گر سبحه و زنّار می داند

حزین تایید دل دیدار بینم روشناس او

نگاه بی ادب را در میان بیکار می داند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

به درد و محنت بسیار ما را یار می‌داند

ولی کم می‌کند اظهار آن بسیار می‌داند

مگو با من چه ربطیست این که با دلدار دارد دل

که آن سریست دل می‌داند و دلدار می‌داند

ازو دیدم وفا تا گریه شد کارم بحمدالله

[...]

صائب تبریزی

دل سودایی من یار را اغیار می داند

سر زانوی وحدت را سر بازار می داند

ز روشن گوهران عیب نمایان است غمازی

وگرنه سینه ام آیینه را ستار می داند

کند شاخ بلند از کودکان گل را سپرداری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه