گنجور

 
حزین لاهیجی
 

خرامد یار من مستانه هر راهی دچار آید

مگر یک بار هم از کوچه راه انتظار آید

گوارا نیست آب زندگانی، بی حریفانم

به حسرت می کشم پیمانه ای، تا گل به بار آید

شرابی چون ندارم با کباب خویش می سازم

دل خود می خورم در آشیان تا نوبهار آید

کهن اوراق ما جانا همایون فال می باشد

نگه دار این دل سی پاره را، گاهی به کار آید

حزین آشفته دارد خامه ام را خطّ مشکینی

نی من ناله هر جا سر کند، بوی بهار آید