گنجور

 
قدسی مشهدی
 

ز مژگان بوالهوس را در غمت کی خون به بار آید؟

نروید گل ز خار خشک اگر صد نوبهار آید

دلم از رفتن غم شادمان گردد، چه می‌داند

که گر یک غم رود از سینه‌ام بیرون، هزار آید

به مستی سر برآور، یا به ننگ هوش تن در ده

قبول آن مکن هرگز که از یک دل دو کار آید

مرا هم یاد آید بیخودی‌های سرشک خود

چو بینم بیدلی را گریه بی‌اختیار آید

نسیم شرطه طوفان است دریای محبت را

زهی حرمان، اگر زین بحر کشتی بر کنار آید