گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بر سر تربتم آن نوگل خندان آرید

سست پیمان مرا بر سر پیمان آرید

چاک این سینه به دامان قیامت رفته ست

تاری از زلفش و آن سوزش مژگان آرید

دل بود منتظر و شوق نمی آید باز

هدهد شهر سبا را به سلیمان آرید

زهد و تقوا به در آرید سر، از خرقهٔ من

کفر زلفی به کفم آمده، ایمان آرید

موقع شادی اصحاب و غم اغیار است

محرمان را به سراپردهٔ سلطان آرید

باده نوشان مغان، دیدهٔ انجم شور است

نور چشم قدح از کوری ایشان آرید

بادهٔ سرختر از خون سیاووش کجاست؟

که رخ زرد مرا رنگ به عنوان آرید

چه شود خاطر آشفتهٔ ما جمع شود؟

خبری از سر آن زلف پریشان آرید

خامه شکّرشکن از عارف روم است حزین

طوطیان را به صلا در شکرستان آرید