گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ساقی به حریفان خط جامی نفرستاد

دیری ست که مستانه پیامی نفرستاد

از بوسه به پیغام، تسلی شده بودیم

این شهد گلوسوز به کامی نفرستاد

چون سرمه به چشم من از آن طرف بناگوش

مشکین رقم غالیه فامی نفرستاد

فریاد که از بندگیم یاد نیاورد

تشریف قبولی، به غلامی نفرستاد

مرغ دل وحشی صفتم را به اسیری

بال از رگ جان بست و به دامی نفرستاد

بویی که کند خاطر از آن نافه گشایی

آن غالیه گیسو به مشامی نفرستاد

با باد صبا گر خبری هست بپرسید

از منزل سلمی که سلامی نفرستاد

یک جرعهٔ می بود حزین آفت زهدم

تا پخته شوم، آتش خامی نفرستاد