گنجور

شمارهٔ ۴۳۰

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » غزلیات
 

بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود

من آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود

شراب غم ندارد جلوه ای در تنگنای دل

خمارآلودم از کم ظرفی رطل گران خود

جنون تر دماغم ناز گلشن بر نمی تابد

بهاری در نظر دارم، ز چشم خون فشان خود

تپیدنهای دل در راه شوقم مضطرب دارد

بیابان مرگم، از بانگ درای کاروان خود

خیال دام می کردم شکنج زلف سنبل را

به دل فال اسیری می زدم در آشیان خود

مروت نیست کز زخم دلم پهلو کند خالی

چِه منّتها که از تیغ تو ننهادم به جان خود

چو شمع از ناب غیرت می گدازم مغزجان خود

همای من قناعت می کند با استخوان خود

حزین اسلام و کفر افتاد مدهوش از نوای دل

بنازم نالهٔ ناقوسیِ لبّیک خوان خود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.