گنجور

 
حزین لاهیجی
 

شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند

خون مرا به جرعه، برای شگون کنند

بیرون خرام در صف نازک نهالها

کز شرم جلوهٔ تو، علمها نگون کنند

بشتاب کآهوان حرم از هجوم رشک

نزدیک شد که بر سر تیغ تو خون کنند

جوش بهار خطّ تو، آفاق را گرفت

شیدا دلان چگونه علاج جنون کنند

روز مصاف عرض کرم، سرگذشتگان

الماس سوده در کف داغ درون کنند

آزادگان به شوق، سر آرند در کمند

زندانیان چو سلسله ها ارغنون کنند

شبها به شوق دولت وصل تو عاشقان

کان نمک به دیدهٔ بخت زبون کنند

همچون حزین خسته، هزارت اسیر هست

ظالم بگو، که در غم عشق تو چون کنند؟