گنجور

 
حزین لاهیجی
 

اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند

با دیدهٔ حباب ز دریا چه دیده اند؟

حسن بتان به ساده دلی ها نمی رسد

آیینه خاطران، ز تماشا چه دیده اند؟

حجّ قبول، کعبهٔ دیدار دیدن است

از پای سعی آبله فرسا چه دیده اند؟

شد چشم ما ز نعمت عمر دو روزه سیر

از روزگار، خضر و مسیحا چه دیده اند؟

از دل، سراغ لیلی صحرانشین شود

خواری کشان ز آبلی پا چه دیده اند؟

دارند هر طرف چو صفت جرگه در میان

صیاد پیشگان ز دل ما چه دیده اند؟

از خون دیده پرورش تاک می کنند

رندان میگسار ز صهبا چه دیده اند؟

ما نقش خود ز خال لب یار دیده ایم

تا اهل دل ز خال سویدا چه دیده اند؟

چون می توان ز ترک طلب، کام دل گرفت

دون همّتان، ز عرض تمنا چه دیده اند؟

شیدا دلان، ندانم از آن بی نشان حزین

پنهان کدام شیوه و پیدا چه دیده اند؟