گنجور

 
حزین لاهیجی
 

در دیدهٔ من غیر رخ یار نگنجد

در آینه جز پرتو دیدار نگنجد

او گرم عتاب است و مرا غم که مبادا

در حوصله ام این همه آزار نگنجد

فریاد که غمهای تو ز اندازه برون است

ترسم همه در سینه به یکبار نگنجد

از طرز سخن ساز نگاه تو، شنیدم

آن راز که در پردهٔ اظهار نگنجد

زان بیخود و مستیم که هرگز می توحید

در جام دل مردم هشیار نگنجد

ما چون خم می، رند خرابات نشینیم

در مجلس ما زاهد دیندار نگنجد

زاهد تو و فردوس، که سرمست محبّت

جز در صف رندان گنه کار نگنجد

سرمست حزین از می منصوری عشق است

شوریده سرش، جز به سردار نگنجد