گنجور

 
حزین لاهیجی

در دیدهٔ من غیر رخ یار نگنجد

در آینه جز پرتو دیدار نگنجد

او گرم عتاب است و مرا غم که مبادا

در حوصله ام این همه آزار نگنجد

فریاد که غمهای تو ز اندازه برون است

ترسم همه در سینه به یکبار نگنجد

از طرز سخن ساز نگاه تو، شنیدم

آن راز که در پردهٔ اظهار نگنجد

زان بیخود و مستیم که هرگز می توحید

در جام دل مردم هشیار نگنجد

ما چون خم می، رند خرابات نشینیم

در مجلس ما زاهد دیندار نگنجد

زاهد تو و فردوس، که سرمست محبّت

جز در صف رندان گنه کار نگنجد

سرمست حزین از می منصوری عشق است

شوریده سرش، جز به سردار نگنجد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

دل نیست که در وی غم دلدار نگنجد

سندان بود آن دل که در او یار نگنجد

در دل چو بود عشق، نگنجد خرد و عقل

در مجلس خاص ملک اغیار نگنجد

آن را سخن عشق رسد کو به دل از دوست

[...]

عرفی

زندانی شوق تو به گلزار نگنجد

جز در قفس مرغ گرفتار نگنجد

در دست ریا باده کشان تا در کعبه

بگذشته میانی که به زنار نگنجد

هرذره نه شایسهٔ طوف حرم اوست

[...]

اسیر شهرستانی

حرفی است محبت که به گفتار نگنجد

این راز در آیینه اظهار نگنجد

چون ذره سپردیم سراپا به نگاهی

در دیده مشتاق تو دیدار نگنجد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه