گنجور

 
حزین لاهیجی
 

سر رشته صبری که ز دل رفت و نهان شد

ما را رگ جان گشت و تو را موی میان شد

اورنگ نشین بوده ام اقلیم بقا را

این جسم فرومایه مرا دشمن جان شد

در شام غریبی مطلب لقمه بی رنج

موسی چو برون از وطن افتاد شبان شد

مشکل به شط باده شود زاهد سگ، پاک

بیجا دو سه جامی می پاکیزه، زیان شد

گفتی سخن از هجر و گشودی لب زخمم

رفتی ز نظر، خون دل از دیده روان شد

گفتم شکنم توبه، خزان آمد و گل رفت

رفتم که به می روزه گشایم، رمضان شد

با طبع کهن چیست حزین ، این همه شوخی؟

در عشق عجب نیست، اگر پیر جوان شد