غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
میان آینه و عکس من صفا نگذاشت
خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید
به سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت
تو آمدی و من از خویش منفعل ماندم
نثار راه تو جان داشتم، حیا نگذاشت
هلاک گوشهٔ دامان بی نیازی تو
به شمع کشتهٔ من منت صبا نگذاشت
کرشمه نیم نگه کرده بود با مردم
مروّت دل بیگانه آشنا نگذاشت
شبانه شکر تو را داشت زیر لب نفسم
به حیرتم که چرا چشم سرمه سا نگذاشت
حزین از آن سگ کو، تا به حشر ممنونم
که استخوان مرا زلّهٔ هما نگذاشت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق و ناتوانی شاعر در برابر زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر از غبار زمان و غیبت معشوق شکایت میکند که نتوانسته میان آینه و تصویر خود صفا ایجاد کند. او از جراحتهای عاطفی ناشی از عشق و ناکامی میگوید و اشاره دارد که در مقابل زیبایی معشوق، هرچقدر هم که آماده باشد، حیا و خجالت مانع ابراز احساساتش میشود. همچنین شاعر به قربانی شدن در سایه معشوق و ناتوانی در طلب عشق و محبت او اشاره میکند. در انتها، به نوعی قدردانی از چیزی که تحت شرایط سخت هنوز پایهبندی شده، پرداخته است. این شعر نشاندهنده یاس و حسرت و همچنین تقدیر از عشق در دنیای پرفراز و نشیب است.
هوش مصنوعی: غبار سنگین روزگار باعث شده است که نتوانم بین خودم و تصویری که از خودم دارم، پاکی و روشنی را احساس کنم.
هوش مصنوعی: دل در برابر زیبایی و ناز او تاب نیاورد و به خاطر عشقش، خود را شکست. او هرگز بر روی دل شیشهای من پا نگذاشت و از من دور ماند.
هوش مصنوعی: تو به زندگی من وارد شدی و من به شدت تحت تأثیر قرار گرفتم. برای راهی که تو رفتی جانم را حاضر کردم، اما حیا و شرم مانع از این شد که این احساسات را به تو نشان دهم.
هوش مصنوعی: به خاطر بی نیازی و بزرگواری تو، من که در ظلمت عشق میسوزم، حتی یک بار هم نتوانستم از نسیم صبح تشکر کنم.
هوش مصنوعی: با نگاهی نیمهجان، کرشمهای داشت و با بقیهی افراد به مهربانی رفتار میکرد، ولی دل بیخبر از عشق را تنها نگذاشت.
هوش مصنوعی: در دل شب، با خودم به زیبایی تو خلوت کرده بودم و در عجب بودم که چرا چشمانم این رنگ خاص و زیبا را بر چهرهات نمیبیند.
هوش مصنوعی: حزین از آن سگی میگوید که در روز قیامت از او سپاسگزار است، زیرا او استخوانش را به دست نیامده و رهایش نکرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
نداشتم سر و برگ کرشمههای طبیب
خوشم که عشق تو درد مرا دوا نگذاشت
گلی به سر نزدم هرگز از وصال تو لیک
[...]
تو را که چرخ به کام من از جفا نگذاشت
به کام غیر ندانم گذاشت یا نگذاشت
فغان که بلبل آن گلشنم که هرگز گوش
گلشن بناله مرغان بینوا نگذاشت
ز دیر و کعبه بکوی تو ره برد هیهات
[...]
خوشم که در دل من عشق مدعا نگذاشت
مرا به بوالهوسیهای خویش وانگذاشت
چه آفتی تو ندانم که در جهان امروز
محبت تو دو کس با هم آشنا نگذاشت
فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشت
به هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت
به وادی طلبت عاقبت به خیر نشد
کسی که عاقبت کار با خدا نگذاشت
کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.