گنجور

 
حزین لاهیجی

غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت

میان آینه و عکس من صفا نگذاشت

خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید

به سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت

تو آمدی و من از خویش منفعل ماندم

نثار راه تو جان داشتم، حیا نگذاشت

هلاک گوشهٔ دامان بی نیازی تو

به شمع کشتهٔ من منت صبا نگذاشت

کرشمه نیم نگه کرده بود با مردم

مروّت دل بیگانه آشنا نگذاشت

شبانه شکر تو را داشت زیر لب نفسم

به حیرتم که چرا چشم سرمه سا نگذاشت

حزین از آن سگ کو، تا به حشر ممنونم

که استخوان مرا زلّهٔ هما نگذاشت