گنجور

 
حزین لاهیجی
 

حیرانی من محرم آن روی چو ماه است

این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است

رونق ده حسن است فراوانی عاشق

آرایش رخساره ی شه، گرد سپاه است

دل خانه تهی کرده ز خود، تا تو درآیی

چون حلقه ی در، دیده ی ما چشم به راه است

شاید که اثر شانه زند، زلف اجابت

تا پارهٔ دل در شکن طرهٔ آه است

تهمت به اجل بسته عبث مفتی ملت

بر محضر جانبازی ما عشق گواه است

صیاد مرا دیده ی من حلقه ی دامی ست

مژگان تماشا نگهان، مهر گیاه است

جایی که دهد پیر مغان جام صبوحی

عذریست تو را توبه، که بدتر ز گناه است

در دامن عزلت بشکن پای طلب را

غربال صفت عرصه ی گیتی همه چاه است

غم بار گشاید چو به سر وقت من آید

در ره گذرد هر که، دلم قافله گاه است

تلخی کش پیمانه ی مرد افکن عمرم

هر مو به تن خستهٔ من مار سیاه است

چون شمع دل و دیده کدام است حزین را

چشم و دل عاشق همه اشک و همه آه است