گنجور

 
قطران تبریزی

تا ماه مرا رفتن با خیل و سپاه است

هر روز مرا دل بره و دیده براه است

پر گرد سپاه است دو رخسار من از غم

تا بر گل رخساره او گرد سپاه است

چون زلف درازش غم هجرانش دراز است

چون چشم سیاهش ز غمم روز سیاه است

از رفتن او رامش و آرامش من رفت

گر زود نیاید بر من کار تباه است

اندیشه او بر دل من کوه گرانست

وز رنج و عنا گونه من گونه کاه است

چون قامت او هست دلش یکتا با من

درد من از ایشانست او را چه گناه است

ای آنکه ترا ماه تمام از بر سرو است

ای آنکه ترا لاله سرخ از بر ماه است

دردی بجهان نیست که من بی تو نخوردم

گر بر من بیچاره ببخشی نه گناه است

 
sunny dark_mode