گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز عشق، شور جنون شد، یک از هزار مرا

سواد سنبل خط، شد سیه بهار مرا

به وادیی زده عشق تو پنجه در خونم

که شمع، دیدهٔ شیر است، بر مزار مرا

شکار بسمل من زندگی ز سر گیرد

اگر رسد به سر آن نازنین سوار مرا

دیار عشق بود جلوه گاه شاهد حسن

به دیده سرمه کشد خاک این دیار مرا

ز سیل حادثه، ویرانه ام چه غم دارد؟

غبار خاطر من سازد استوار مرا

ز حسرت گل رخسارهٔ سمن بویی

نگه به پیرهن دیده، گشته خار مرا

حزین اگر خلفی زیب دودمانم نیست

بس است این غزل تازه، یادگار مرا