گنجور

 
حزین لاهیجی

در راه محبت، سر اگر شد قدمی هست

گرچشم وفا نیست، امید ستمی هست

شد روشنم ازگوشهٔ خود، سرّ دو عالم

آیینهٔ زانوست، اگر جام جمی هست

می خواست رقیب از سخنم رنجه کند دل

دیوانه گمان داشت، به مجنون قلمی هست

با من نتواند غم ایام برآید

از داغ تو صحرای دلم را حشمی هست

از یار حزین دل و دین داده چه پرسی؟

پیداست که هر بتکده ای را صنمی هست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

غافل مگذر بتکده را هم حرمی هست

زان سوی خرابات چو رفتی صنمی هست

در دیده نمک ریز که خوابت نرباید

شایسته دریافتن از عمر دمی هست

در عشق چو عقل و خرد باده پرستان

[...]

صائب تبریزی

هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست

در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست

در هر چه کند صرف به جز آه، حرام است

چون صبح، ز آفاق کسی را که دمی هست

در دایره قسمت بیشی طلبان است

[...]

بلند اقبال

گفتم که تو را نیست وفاگفت کمی هست

گفتم به منت هست نظر گفت دمی هست

گفتم صنما از غم عشق توهلاکم

گفتا ز هلاک چوتوما را چه غمی هست

گفتم که بود بینی وابروی تو رامثل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه