گنجور

 
حزین لاهیجی
 

در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست

کرد آن چنان نگاه تو خاطرنشان که هست

یا رب چه آفتی تو که دارد به صد زبان

داد از دل تو، هر دل نامهربان که هست

جان رفت و سرگرانی نازت چنان که بود

دل خون شد و غرور نگاهم همانکه هست

انجام کار عشق ز آغاز به نشد

بود این چنین به ما نگهت سرگران که هست

دستانسرای خامهٔ جان پرورت حزین

سنجد حدیث شوق به هر داستان که هست