گنجور

 
حزین لاهیجی

عالم تمام از رخ جانانه روشن است

از یک چراغ، کعبه و بتخانه روشن است

چون آفتاب، نور می آفاق را گرفت

گر کور نیستی ره میخانه روشن است

دارد رواق چشم ز خون دلم چراغ

تا باده هست، دیدهٔ پیمانه روشن است

امروز نیست بادهٔ دوشینه ات نهان

بر عالمی ز دیدن مستانه روشن است

از شمع آفتاب مثال سخن حزین

کلک سیاه روز تو را، خانه روشن است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

از نور یار چون نفسم خانه روشن است

بیرون برید شمع که کاشانه روشن است

نازم به فیض عشق که در خانقاه و دیر

چشم و چراغ شمع به پروانه روشن است

از حسن دوست دم به دم اسرار گفتن است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه