گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نیست هوای بوستان، کنج قفس خزیده را

لاله‌ستان خود کنم، سینهٔ داغ‌دیده را

قاصد اگر شنیده‌ای، از لب یار وعده‌ای

رخصت بازگشت ده، جان به لب رسیده را

چشم رقیب گفتمش، محرم روی خود مکن

کرد نگار دیده‌ام، مصلحت شنیده را

داغ جنون نمی‌کشد، دست حمایت از سرم

خواجه به ناز پرورد، بندهٔ زرخریده را

خضر خجسته روی ما، راه دیار یار کو؟

عمر سفر دراز شد، رنگ رخ پریده را

پشت هلال شد دوتا، از خم ابروان تو

قامت خم گواه بس، بار ستم کشیده را

از دم مولوی حزین آذر من بهار شد

در مگشا و کم نما، گلشن نورسیده را