گنجور

 
حزین لاهیجی

از زلف تو داریم پریشانی خود را

وز آینه ی روی تو حیرانی خود را

دیگر چومن امروز به شیرین سخنی نیست

از لعل تو دارم گهر افشانی خود را

جایی که اثر نیست، فغان هرزه دراییست

دل باکه سراید غم پنهانی خود را؟

تنها بگدازیم من و شمع وگر نه

دارد همه کس، فکر تن آسانی خود را

بزمی که حزین تو در آن گرم سخن شد

ظاهر نکند شمع، زبان دانی خود را