گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ای نام تو زینت زبان‌ها

حمد تو طراز داستان‌ها

تا دام گشاد، چین زلفت

افتاد خراب، آشیان‌ها

در رقص بود به گرد شمعت

فانوس خیال آسمان‌ها

بگشای نقاب تا برآیند

از قالب جسم تیره، جان‌ها

مقصد تویی از سلوک عالم

شوق تو دلیل کاروان‌ها

در وصف کمال کبریایت

ابکم شده کلک نکته‌دان‌ها

خاموش حزین که برنتابد

افسانهٔ عشق را زبان‌ها