گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

ای مهر تودر میان جانها

وای مهر تو برسر زبانها

قدر تو گذشته از فلک ها

صیت توفتاده در جهانها

قاصر ز ثنای تو زبانها

عاجز ز مدیح تو بیانها

شبه تو ندیده آفرینش

مثل تو نزاده آسمانها

افلاک زبهر خدمت تو

بسته کمر تو بر میانها

در مجلس انس چون خوری می

شاید که فدا کنند جانها

زاواز سماع مطربانت

ناهید همی کند فغانها

پر بار شود ز در وشکر

از لفظ خوش تو کاروانها

از غایت خفت و لطافت

سوی تو روان شده روانها

بهرام سپهر و شیر گردون

ازتیغ تو خواسته امانها

گردون ز پی کمین خصمت

آورده بزه بسی کمانها

رای تو بروزگار طفلی

واقف شده بر بسی نهانها

با عمر جوان وسال اندک

عقل از تو نبشته داستانها

آن لطف شما یلت حقیقت

از روح همی دهد نشانها

بشکست همای دولت تو

اندر تن خصم استخوانها

آنگه که ببزم زر فشانی

فریاد برآورند کانها

بی خدمت درگه تو ما را

بود است بعمر برزیانها

خواهیم بدولت تو زین بس

گر زنده بویم عذر آنها

تا کوکب سعد ونحس دائم

برچرخ همی کند قرانها

از بخت بیاب کام و دولت

زان بیش که هست در گمانها