گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بنده ام، مسکنت سرای من است

خاکم، افتادگی عصای من است

سر ز تیغ جفا نمی تابم

هر چه خواهد کند، خدای من است

صافیِ می فروش دیر مغان

به ز سجّادهٔ ریای من است

ناتوان ناله ای که می شنوی

در نی استخوان نوای من ست

مزرعم دانهٔ ندامت داد

کف افسوس، آسیای من است

شهری عشقم و غریب جهان

ملک کونین، روستای من است

ای مغان آتش مرا بخرید

کف خاکستری بهای من است

بلبل مست گلشن معنی

طبع بیگانه آشنای من است

نمک سینهٔ جگرریشان

به زبان غزلسرای من است

استخوانی که در تن معنیست

سیر مغز، از نواله های من است

بر ضمیرفلک، صفیرم ریخت

در صماخ فلک صدای من است

بی خبر نیستم،که قاصد شوق

هدهد وادی سبای من است

جرس کاروان بی خبری

دلخراشیدهٔ نوای من است

شکن آموز زلف سروقدان

شکن قامت دوتای من است

زبب گوش وکنار شاهد عشق

گهر کلک نکته زای من است

صاف صدق و زلال مهر و وفا

درد میخانهٔ صفای من است

ز آسمان برترم به یک قامت

بر سر روزگار، پای من است

زال دنیا اگر به کامم نیست

گنه از نفس پارسای من است

سرو دیهیم کشورآرایان

پشت پا خوردهٔ گدای من است

برد افلاک اگر به هم دوزند

کوته از قد کبریای من است

صبح گردن فراز در میدان

سایه پرورده لوای من است

حرکات ممثل و مایل

خارج از خط استوای من است

همّت من اگر گشاید روی

نقد کونین، رونمای من ست

در سلوک، آسمان سهیمم نیست

انتهای وی ابتدای من است

عرصهٔ دهر را پیاده نیم

اشهب عمر، بادپای من است

یک پر کاه در بساطم نیست

جذبه کی کار کهربای من است؟

نیست نقصان حزین مرا از مرگ

عشق سرمایهٔ بقای من است

برنتابد خرابی آثارم

قصر خلد سخن بنای من است