گنجور

حاشیه‌ها

... در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

پریشان روزگار بزرگوار
پس حتما من در مورد جمله تون که گفتین «اجازه فرمایید ” به هیچ وجه ” را از نوشته تان برداریم. چه در همان بیت شاهد که آورده اید، “بس ” مانای بسیاری را نهفته دارد.» دچار اشتباه شدم.
اگر مفهوم «بسنده» برداشت بشه به یه نقطه مشترک می رسیم.
در واقع به قول شما وقتی مرادمان از «شهنشاه بهرام گورست و بس» اینه که به شهنشاه بودن بهرام گور بسنده کنیم (؟)، پس مرادمان از «هنر نزد ایرانیان است و بس» هم اینه که به نزد ایرانیان بودن هنر بسنده کنیم.
هرچند بسنده کردن در این موارد شفاف نیست و معنی روشنی نمیده، ولی با تسامح به زبان ساده میشه گفت شهنشاه فقط بهرام گور است و هنر فقط نزد ایرانیان است.

پریشان روزگار در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

...... گرامی.
این کمترین مرتکب ادعایی نشده است از جمله درمورد شهنشاه بهرام گور است و بس
از آنجا که مانای دیگری مگر بسیار ، کافی، بسنده و البته سیخ کباب ! نیافته ام
وقتی میگوییم شهنشاه ........است و بس ، مرادمان این است که به همان یک تن بسنده کنیم

میر ذبیح الله تاتار در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

سلام و ارادت
این غزل زیبای لسان الغیب پس از فرار شیخ ابو اسحق وقبل از دستگیری وقتل او ودر اوایل تسلط امیرمبارزالدین شاه به شیراز می باشد . پیش از اینکه حاکم سختگیر تسلط کامل پیدا نماید این غزل سروده شده است
حافظ در بیت اول ودوم ایهامی به حاکم جدید وتسلط امیرمبارزالدین شاه بدین معنی دارد که از پیروزی خود مغرور مباش که چه بسیار چون تو گل تازه شکفته در این باغ پژمرده شده است.
صبحدم مرغ چمن باگل نوخاسته گفت ، نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
بامدادان بلبل باگل نوشکفته گفت کمتر به خود ببال که در این باغ چه بسیار گل های همسان توشکفته است .
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی ، هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گل باخنده خود چنین فهماند که ما از حرف راست نمی رنجیم اما هیچ عاشق با معشوق خود بالحن تند وخشن صحبت نداشته است.
شاعر خطاب به خود ودر کمال ناامیدی می گوید اگرهنوز ه در آرزوی دیدار ابواسحق ورجعت آن دوره طلای هستی باید مدت های مدید بانوک مژه ات مروارید اشک خویش را سوراخ کنی
گرطمع داری ازآن جام مرصع می لعل ، ای بسا دُر که بانوک مژه ات باید سفت

... در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

پریشان روزگار بزرگوار
من شاهنامه رو با مثنوی و منظق الطیر از چه جهت مقایسه کردم که قیاس مع الفارق برداشت کردید؟ من میگم در روایت قصه، حرفی که از زبان شخصیتی زده میشه لزوما بیانگر ایده و عقیده شاعر یا نویسنده نیست. حالا این روایت میخواد در رمان باشه یا نمایشنامه یا منظومه های روایی کلاسیک مثل شاهنامه یا منطق الطیر یا هر چیز دیگه. اصولا در اینطور مواقع باید شخصیت های داستان مورد تحلیل قرار بگیرن، نه خود شاعر یا نویسنده.
بله «بس» خیلی از جاها به معنای «بسیار» به کار برده میشه، مثل همون بیتی که مهناز عزیز مثال زد «سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع...». ولی این به این معنا نیست که همیشه همین مفهوم رو داشته باشه. در فارسی چیز عجیبیه که یه لفظ در دو یا چند معنای مختلف به کار بره؟ این اختلاف معنا هم با مصادیق مختلفی روشن میشه. در مورد بحث ما، من هیچ جا در هیچ متنی ساختار نحوی « {عبارت} و بس» رو در معنایی غیر از انحصار ندیدم.
من جوابم رو نگرفتم. ادعا کردین در بیت شاهد «شهنشاه بهرام گورست و بس» لفظ «بس» در معنای بسیار اومده. لطفا نوع خوانش خودتون رو برای من تشریح کنید.
ضمنا اگه در مورد شاهد دومی که از مولوی آوردم هم این نظر رو دارین در مورد اونم مشتاقم تحلیل جزء به جزء جمله و نوع خوانش شمارو بدونم.
ممنون.

غیرتعلی در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:

سلام بر عزیزان صافی ضمیرِ صادق و ثابت.
اشارات پنهانی و رمز آلوده ی مولانا بر همه ی عزیزان واضح و آشکار است.
از آنجا تغییر از هر وضعیتی به وضعیت دیگر منجر به آثار متناسب وضعیت جدید می شود.لذا با دیدن آثار متفاوت میتوان به رخ دادن تغییر پی فرد.
این تغییر میتواند به سوی کمال و یا عکس آن باشد .
منباب مثال گلاب نتیجه تغییر وضعیت گلبرگ تحت شرایط خاصی
بدست می آید
پس. میتوان حکم کرد ،حتماً تغییری رخ داده است .
آثار و تراوشات عرفانی نتیجه قطعی سالک رهرو طریقی است که سلوکش مورد تأیید خداوند علی اعلا قرار گرفته است.
اگر بوی هیزم در کار است نتیجه دودی است که از هیزمی مشتعل سرچشمه گرفته است.
یعنی قطعاً آتشی درکار است
یعنی عشقی سوزان درکار بوده است

یاحق

مهناز ، س در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۲۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

جناب جو کار
من هم گاهی این بیت را :
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش
استفهامی و گاهی اخباری می خوانم . در حالت اخباری با تعجب هم می تواند همراه باشد.
به هر حال لذت بخش است.
مانا باشید

nabavar در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

ببخشید
بسیار هنر ها

nabavar در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

دوستان
به همه ی نظرات شما احترام می گزارم ،
در خصوص بس در مصرع : هنر نزد ایرانیان است و بس
نظرم با بانو مهناز نزدیکتر است
هنر نزد ایرانیان است و بسیار هنر های دیگر
میتوان بس را به مانای فقط و یا تنها و ،،،،، تلقی کرد ولی نمی توانم چنین برداشتی را ازحکیم فردوسی با آنهمه دانایی قبول کنم ، آزاده ای چون او را وارسته ازین تعصب میدانم
پریشان روزگار گرامی نیز در مانای بس ، با وسعت نظر بیان عقیده کرده اند .
از شما عزیزان می آموزم
ماندگار باشید

پریشان روزگار در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۵:

نادر گرامی
سفر به خیر، برخی ابیات بر دلم نشست به گمانم اندکی ویراستن زیباترش میکند. ببخشایید

پریشان روزگار در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

دوست گرامی جناب .......
مقایسه شاهنامه با مثنوی و منطق الطیر و... قیاس مع الفارق است.
گفتگو بر سر بس و بسیار بود که هر دو به مانای فراوانند. همین و به از من می دانید که
ُواژگان بسته به شیوه به کار بردنشان می توانند قید، صفت ،و... باشند

مسیح جوکار در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۰۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

باسلام ایا کلمه چنین خود پرسشی نیست که خیام میفرماید. این کوزه گر دهرچنین جام لطیف

... در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

مهناز،س و پریشان روزگار عزیز
اگه قراره یه بحث علمی داشته باشیم لطف کنین دلایل علمی ارائه کنین تا من هم نکات جدیدی از شما یاد بگیرم.
از حکیم توس اینطور انتظار میره و اونطور انتظار نمیره شیوه تحلیل علمی متن نیست.
در مورد متن دلایل نحوی مشخصی رو ارائه کردم که اگه مخالفید دلایل خودتون رو بگین.
در مورد انتظار از حکیم توس، باید بدونیم که در منظومه های روایی مثل شاهنامه، مثنوی، منطق الطیر و... بسیاری از ابیات در قالب دیالوگ بین شخصیت ها رد و بدل میشه و چه بسا یک شخصیت در متن روایت حرفی رو بزنه و شخصیتی دیگه حرفی کاملا مخالف. بر این اساس و دلایل دیگه دیالوگ هایی که از زبان شخصیت های روایت بیان میشه نشون دهنده عقاید شاعر نیست. این بیت هم از این قاعده مستثنا نیست. اساسا در مورد منظومه ای مثل شاهنامه یا منطق الطیر که شخصیت های ثابتی دارن، شخصیت ها رو میشه تحلیل کرد، نه شاعر رو.
ضمن اینکه همونطور که گفتم این بیت رجزخوانی هست و در رجزخوانی هایی از این دست در شاهنامه، مفاخره در قالب تعصب ملی نه تنها موضوع غریب و بعیدی نیست که کاملا رایج و متداول هست و بسیاری از شخصیت های شاهنامه این شیوه تفکر و بیان رو داشتند.
منتظر ارائه دلایل و شواهد دوستان خوبم هستم.

Arash در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

دوستان به نظر من در مصرع " که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال " منظور از گونه ، صورت و چهره است. یعنی ذکر و یاد دوست هیچ چهره ای را غمگین نمیکند. پس نیارد همان نمی آورد است.

پریشان روزگار در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:

چو در بسته باشد ، نداند کسی
که گوهر فروش است ، یا پیله ور

محمدامین مروتی در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم:

غیرت ورزیدن بر پوشش حقیقت از نامحرمان از راه پرگویی
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر ششم به حضرت حق خطاب می کند که من تو را نمی بینم، چون تو روی من هستی و از حبل الورید به من نزدیک تری و از غایت قرب و نزدیکی تو را نمی بینم. پس اگر ندای یا یا سر می دهم که خطاب به مخاطب بعید است در واقع می خواهم از چشم اغیار پنهانی کنم که مرا و تو را نمی فهمند:
انتَ وجهی، لا عجب اَن لا اَراه
غایة القُربِ حجابُ الاشتباه
جِئتُ اقرَب انتَ مِن حَبل الورید
کم اَقُل: " یا! یا! "نداء للبعید
با صدا کردن تو در بیابان، می خواهم نامحرمان را به غلط می اندازم:
بل اغالطهم انادی فی القفار
کَی اُکَتِّم مَن معی، مِمّن اَغار
سپس قصة روگرفتن عایشه از کوری را که مهمان پیامبر بود، به عنوان شاهد مثال می آورد و می گوید عایشه در حجاب رفت چون از غیرت پیامبر بر خودش آگاه بود:
چون در آمد آن ضریر از در شتاب
عایشه بگریخت بهرِ احتجاب
زان که واقف بود آن خاتون پاک
از غیوریّ رسولِ رشک ناک
گفت پیغامبر برای امتحان،
او نمی‌بیند تو را کم شو نهان
کرد اشارت عایشه با دست ها
او نبیند، من همی‌بینم وِرا
مولانا از این داستان نتیجه می گیرد که عقل بر زیبایی غیرت می ورزد. یعنی زیبایی و حقیقت و معنا را از نامحرم، مکتوم می دارد. چرا که چشم ایشان تابِ تور حقیقت را ندارد. بنابراین عقل حقایق و نصایح را در قالب تمثیل و تشبیه پنهان می کند و آشکارا بیان نمی کند:
غیرت عقل است بر خوبیِ روح
پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح
اما مگر نه این که این حقایق از نامحرم پنهان است. پس چرا عقل بر محجوب ماندنشان غیرت می ورزد و اصرار می کند؟
با چنین پنهانیی کین روح راست
عقل بر وی این چنین رشکین چراست؟
مگر نه این است که هر چشمی تاب دیدن نور را ندارد و نور آفتاب خود حجابِ خود است؟
از که پنهان می‌کنی ای رشک‌خو
آن که پوشیدست نورش روی او؟
پس آفتاب نیازی ندارد تا خود را بپوشاند:
می‌رود بی‌روی‌پوش این آفتاب
فرطِ نور اوست رویش را نقاب
مولانا در پاسخ این پرسش ها می گوید این غیرت از طرفی متمایل به حداکثر پنهان کاری از نامحرم است تا آن جا که حتی چشم و گوش خود را هم نامحرم تلقی می کند و لب از هرگونه سخنی بر می بندد:
رشک از آن افزون‌ترست اندر تنم
کز خودش خواهم که هم پنهان کنم
ز آتش رشک گران آهنگ، من
با دو چشم و گوشِ خود در جنگ، من
چون چنین رشکیستت ای جان و دل
پس دهان بر بند و گفتن را بهل
اما این خاتمة کار نیست. از سوی دیگر این آفتای تاب مستوری ندارد و اگر آن را بپوشانی سر از روزن بر می آرد:
ترسم ار خامش کنم آن آفتاب
از سوی دیگر بدرّاند حجاب
چنان که به مضمون حدیث قدسی خداوند گنج مخفی بود و می خواست شناخته شود و خلق را آفرید «کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن اُعرف فخلقتُ الخلق لکَی اُعرف» :
گر بغرد بحر، غُرّه‌ش کف شود
جوشِ احبَبتُ بِاَن اَعرَف، شود
اما من حرف می زنم تا نامحرمان را به حرف زدن مشغول کنم تا متوجه روی و بوی گل نشوند که نه تاب و نه شایستگی آن را دارند. حرف زدن همان و در حجاب کردن همام:
حرف گفتن، بستنِ آن روزنست
عین اظهارِ سخن، پوشیدنست
چنان که بلبل به نعره و گفتگو مشغول می شود تا بوی و روی گل را نهان دارد:
بلبلانه نعره زن در روی گل
تا کنی مشغولشان از بوی گل
تا به قُل، مشغول گردد گوششان
سوی روی گل نپرّد هوششان
در حقیقت مولانا تعریضی به خداشناسی فلسفی و کلامی و استدلالی می زند که با حرف زدن و استدلال در باب خدا، از خداشناسی دیداری و شهودی محروم می مانند و در واقع همان سخن گفتن ها و دلیل آوردن ها رهزنشان می شود:
پیش این خورشید کو بس روشنیست
در حقیقت هر دلیلی ره‌زنیست

محمد حسین در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶:

این قافله عمرعجب می گذرد
دریاب دمی که باطرب می گذرد
ساقی غم فردای قیامت چه خوری؟
درده قدح ِ باده که شب می گذرد

نادر.. در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

گنجور سرشک شوق چشمم را
چه بی پایان
شکیبایی و امید است ...

سولماز در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

تفسیر ها جنجال برانگیز است چون حافظ اینگونه خواسته.هرکسی با توجه به عقیده ی خود آن را تفسیر میکند و خواندن این تفسیر ها در حاشیه برایم بسیار جالب است

محمد شهاب امینی در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:

خوشبختانه این عزیزانی که گفتم خوب شخصیت خودشون رو نشون میدن لازم نیست من دیگه چیزی بگم

م، س در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:

آری هر صدایی منحصر به فرد است
صدا ، نقش نوک انگشت ، نقش چشم ، موی شقیقه و ”بسیار دیگر
ولی تمایز قایل شدن چیز دیگریست ، فریفتگی همراه با خشک اندیشی

۱
۳۷۳۶
۳۷۳۷
۳۷۳۸
۳۷۳۹
۳۷۴۰
۵۷۴۱