گنجور

 
مجد همگر
 

ای که بر آینه از رخ صورت جان کرده ای

آب را از رخ محل صورت آسان کرده ای

خویشتن بینی مگر ای یار کاندر آینه

خویشتن بین گشته ای تا صورت جان کرده ای

چون نمی یارد کسی گل چیدن از رخسار تو

پس برای زینت خویش آن گلستان کرده ای

معجز است این نی که سحری آشکار آورده ای

کاندر آن صد سامری را بیش حیران کرده ای

عاشقان از درد و حسرت لب به دندان می گزند

تا تو در لب کام خضر از ناز پنهان کرده ای

خضر خطت تا قرین آب حیوان آمده ست

بس سکندر را کاسیر درد حرمان کرده ای

شد دلم چون گوی سرگردان میدان هوس

تا تو از عنبر به گرد ماه چوگان کرده ای

با چنین چوگان به قصد صد هزاران دل چو گوی

برسر میدان حسن آهنگ جولان کرده ای

بر لبت خالیست همچون دانه ای کافکنده ای

بر رخت زلفی که دام صد مسلمان کرده ای

عاشقم اهل خراسان را بدان رغبت که تو

خویشتن را قبله اهل خراسان کرده ای

بس فروزان طلعتی چون شمع مانا یک شبی

خدمت خلوتگه دستور ایران کرده ای

عز دین طاهر که آثار کمالش ظاهر است

آنکه ذاتش همچو نام از کنج نقصان طاهر است