گنجور

 
مجد همگر
 

پناه ملک جهان شهریار روی زمین

تویی که حکم تو بر آسمان روا باشد

جواب امر ترا آسمان دهد لبیک

اگر چو کوه سما قابل صدا باشد

سپهر جاده مقصود خود نیابد باز

گرش نه پرتو رای تو رهنما باشد

سخای ابر ازان بر جهان محیط آمد

که با مروت طبع تو آشنا باشد

عذار ابر بهاری ازان عرق گیرد

که از سخاوت دست تواش حیا باشد

همیشه تابع تدبیر تو بود تقدیر

مدام نایب شمشیر تو قضا باشد

به جنب قدر تو افلاک نه دقیقه بود

به پیش رای تو خورشید چون سها باشد

سر عدوت چو گشنیز ازان بود بی مغز

که سرگذشتش تیغ چو گند نا باشد

در آب خنجر آئینه پیکرت پیداست

که تا به گردن بدخواه در شنا باشد

ز نیزه تو دلیلی مبرهن است بر آن

که مرگ خصم تو در چنگ اژدها باشد

ز عشق حضرت تست آنکه دیده های فلک

چو چشم عاشق پیوسته درسها باشد

جهان پناها سطری ز حال من بشنو

که از شیندن آنت ثوابها باشد

جواب آن به بزرگی و لطف بازم ده

چنانکه از کرم چون توئی سزا باشد

به بنده نسبت جرمی ست دور از اندیشه

که آن نه شیوه ابنای جنس ما باشد

ندیده جور کس از من چرا جفا بینم

کسی که جور کند درخور جفا باشد

صواب نیست مرا عشق نیکوان پس ازین

وگر جهان همه پرلعبت ختا باشد

ولی رسول به هر حال دوست باید داشت

اگرچه طعنه حساد در قفا باشد

من و دونان و کتابی و کنج مدرسه ای

اگر دو عالم بر شغل پادشا باشد

بلی ز دامن جاهت جدا ندارم دست

گرم به ضرب مثل جان ز تن جدا باشد

مرا به مدح تو بیتی هزار مسطور است

به نام و ذکر تو مشهور هر کجا باشد

ز پارس بگذر اگر در عراق برخوانند

مرا ثنای جمیل و ترا دعا باشد

هر آنکسی که شناسد مرا به چاکریت

چو بیندم به چنین حالتی خطا باشد

به درگه تو ازان کردم التجا صدبار

کزان پسم به همه حال ملتجا باشد

من از برای شرف مدحت تو گستردم

نه بهر آنکه مرا صلت و عطا باشد

چو آفتاب سخای تو ظاهر است ولیک

مرا عنایت تو به ز کیمیا باشد

در این گنه که نکردم مرا شفیع تو باشد

که تا شفیع تو در عرش مصطفا باشد

مگر مرا به تو بخشد شه جهان ورنه

مجال و زهره و یارای این کرا باشد

تو اسب ده ده و زر بدره بدره می بخشی

اگر خری بتو بخشند هم روا باشد

بقای عمر تو بادا چنانکه تا به ابد

زمانه را به وجود توالتجا باشد