گنجور

 
ادیب صابر
 

اگر چه عشق بتان سر به سر بلا باشد

دلم به عشق همه ساله مبتلا باشد

دلم بلای من و عاشقی بلای دل است

بلا که دید که همواره در بلا باشد

غلام قامت آنم که قامتم همه سال

چو زلف او ز غم زلف او دوتا باشد

چو با کلاه و قبا دیدمش یقین گشتم

که ماه راکله و سرو را قبا باشد

صبا نسیم سر لف او همی آرد

همیشه مونس من زین سبب صبا باشد

بهار و سرو و گل و سوسن از دو دیده من

جدا شوند چو از پیش من جدا باشد

چو عارض و رخ و زلفین و ساعدش بینم

اگر بهار نباشد مرا روا باشد

جفای او ز وفا بر دلم عزیزتر است

نشان عشق پسندیدن جفا باشد

رخش چو لاله سیراب و عارضش چو گل است

از آن قبل چو گل و لاله بی وفا باشد

زمن مخواه خردمند و پارسا بودن

گهی که بر دل من عشق پادشا باشد

بر آن جمال و بر آن صورت و بر آن دیدار

کسی چگونه خردمند و پارسا باشد

عناست عشق و مرا عشق اوست راحت جان

عجب کسم که مرا راحت از عنا باشد

ز بس که در غم یاقوت او گهر بارم

همیشه روی مرا رنگ کهربا باشد

گواه عشق من است اشک لعل و چهره زرد

که حق درست نگردد که بی گوا باشد

مرا دل است و زبان تا بقای هر دو بود

سوی دو چیز مر این هر دو را هوا باشد

از آن همیشه دلارام را وفا خیزد

وزین همیشه خداوند را ثنا باشد

سر زمانه و صدر یگانه مجدالدین

که ملک و دولت و دین را بدو بها باشد

جمال عترت و فخر شرف علی که به علم

اگر عدیل علی خوانمش سزا باشد

نه همچو همت او چرخ را علو ممکن

نه همچو فکرت او ماه را ضیا باشد

کمینه ذره ای از حلم او زمین دیدم

کهینه پایه ای از قدر او سما باشد

به جنب بخشش او میغ را سرشک بود

به پیش کوشش او تیغ را مضا باشد

رسید جاه عریضش به طول و عرض جهان

برین صفت فلک و روزی و هوا باشد

بزرگ از اوست بزرگ و شریف از اوست

بزرگی و شرفش را چه منتها باشد

سخای او سخن پست را بلندی داد

بلندی سخن شاعر از سخا باشد

ز گنج گوهر مدحش توان گرفت سخن

چو گنج بود همه کار با نوا باشد

بزرگوارا اخلاق مصطفا داری

همین سزد چو تو را عرق مصطفا باشد

تویی به علم و سخاوت چو مرتضا معروف

همین صواب چو نسبت به مرتضا باشد

هران عطا که به صد سال ابر و بحر دهند

یکی عطای تو سیصد چنان عطا باشد

اگر ز ابر مثال آرمت محال بود

وگر به بحر قیاست کنم خطا باشد

سخا تو ورزی و ارزاق زایران تو دهی

بر ابر و دریا نام سخا چرا باشد

ز بهر زر حکما کیمیا همی سازند

ز مدحت تو نکوتر چه کیمیا باشد

هر آن قصیده که در وی طراز نام تو بود

هزار گنج یکی بیت را بها باشد

هر آن دلی که بود نیکخواه دولت تو

از آسمانش به هر نیکویی جزا باشد

ز چشم بد نرهد بدسگال تو به حذر

حذر چه سود کند هر کجا قضا باشد

کنون که خواند قضا مر مرا به خدمت تو

چنان کنم که ز رای تو اقتضا باشد

بدان گرایم و آن گویم و بدان نگرم

از این سپس که تو را اندر آن رضا باشد

ز مدحت تو گرانمایه تر چه کار بود

ز خدمت تو پسندیده تر کجا باشد

چنین سعادت و فرخندگی کجا یابم

چنین بزرگی و آزادگی کرا باشد

نه چون تو بذل کند هر که نعمتی دارد

نه معجزات بود هر کرا عصا باشد

کنون که چشمه خورشید را ثنا گفتم

مرا چه جای ثنا گفتن سها باشد

یکی بقا دهم از نظم خویش ذکر تو را

که با بقاش بقای فلک فنا باشد

زبان عقل نداند تو را به شرط ستود

ستایش تو چه مقدار عقل ما باشد

دعا کنیم تو را گر ستود نتوانیم

زبان بنده همان به که با دعا باشد

بقات باد که اندر بقای دولت تو

سخاوت و کرم و فضل را بقا باشد

همه مدار فلک بر خط مراد تو باد

همیشه تا فلک و خط استوا باشد