گنجور

 
مجد همگر
 

پیداست خود که نیست ترا رای آشتی

زیرا که گم شده ست سروپای آشتی

بر تافتی ز مهر و وفا روی دل چنانک

نه روی صلح داری و نه رای آشتی

با ما دلت به کینه چنان مشتغل شده ست

کو نیز خود ندارد پروای آشتی

بردوختی به کینه وری چشم مردمی

نگذاشتی به حیله گری جای آشتی

با اینهمه جفا که تو کردی به جان من

دل می کند هنوز تمنای آشتی