گنجور

 
مجد همگر

دل ز من برده ای و می دانی

آشکار است این نه پنهانی

به دل برده نیستی خرسند

باز در بند بردن جانی

ملک ما خود دلی و جانی بود

این ببردی و در پی آنی

ندهم جان به رایگان به کفت

که به دل می خورم پشیمانی

کار دل خود گذشت لیکن جان

گر دهی بوسه بوکه بستانی

خواندیم دی ولی نه از پی آن

که مرا نزد خویش بنشانی

خواندیم دی ولی نه از پی آن

که مرا نزد خویش بنشانی

بعد عمری نه این امیدم بود

که چنین خوش عنایتم خوانی

گر سگ خویش داده ای لقبم

چون سگان از درم چرا رانی

غارت خانه دلم کردی

که نه در شهر کافرستانی

رو که ایمان به کیشت آوردم

کآفت عقل و دین و ایمانی

با چنین اعتقاد و دین که توراست

کافرم کافر ار مسلمانی

دل ویران من چو مسکن تست

لیک رسم است گنج و ویرانی

غم تو بی تو چون توانم خورد

من و حالی بدین پریشانی

به خداکت سپاس ها دارم

گر ازین زندگیم برهانی

ناتوانم مدار رنجه مرا

رنجه شو گه گهی که بتوانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ما به هر مجلسی ز تو زده ایم

همچو بلبل هزاردستانی

بسته کاری نکرده ای با ما

مردمی کرده ای فراوانی

زود در هر چه خواستیم از تو

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سنایی

تا کی این لاف در سخن رانی

تا کی این بیهده ثنا خوانی

گه برین بی هنر هنر ورزی

گه بر آن بی گهر درافشانی

با چنین مهتران بی معنی

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۷۳ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
وطواط

ای پناه همه مسلمانی

رافع بن علی شیبانی

تاج دینی و از مکارم تو

همه اصحاب دین بآسانی

در معالی بلند مرتبتی

[...]

سوزنی سمرقندی

من یکی شاعرم نه سامانی

نز نژاد ملوک ساسانی

نه مرا باد حشمت میری

نه مرا اسب و طوق سلطانی

نه غلامان رومی و خزری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه