گنجور

 
مجد همگر
 

تا شاه نیک عهد سر تخت جم گرفت

گیتی ز عهد کسری افسانه کم گرفت

از داد پشت ملک سلیمان چو گشت راست

روی زمین طراوت باغ ارم گرفت

رفعت نگر که پایه دین عرب بیافت

رونق ببین که عرصه ملک عجم گرفت

آن شد که باز در جان یاد از تذروکرد

وان شد که گرگ در دل یاد غنم گرفت

دندان ستد ز گرگ به رشوت سگ شبان

تا از گیاه سرخ گله یک شکم گرفت

صعوه به زور مسته شاهین خیره خورد

روبه به قهر مسکن شیر اجم گرفت

دلهای خاص و عام به بند وفاق بست

جانهای عمر وزید به دام کرم گرفت

بیکار ماند دست محاسب گه حساب

از جود شاملت چو شمار نعم گرفت

با حصر نعمتت که فزون آمد از شمار

تیر سپهر عادت جدر اصم گرفت

ملحق به ملک مکتسبی کرد دولتت

موروثیئی که از پدر و جد و عم گرفت

صدیق کنیتا و براهیم طلعتا

گیتی ترا بدل ز فریدون و جم گرفت

هم احترام امر تو دست فتن ببست

هم انتقام عدل تو پای ستم گرفت

ملک از شکوه جاه تو عز قبول یافت

ظلم از نهیب پاس تو راه عدم گرفت

شش حرف نام شاه که همچون جهات تست

آفاق را به یمن ثبات قدم گرفت

گیرد به عون عقل اقالیم سبعه را

زان پس که روی منبر و روی درم گرفت

بر کاغذی نوشته به ضم برد قاصدی

شیعی قیام کردش و بر دیده نم گرفت

جدانت ملک گرچه به شیری گرفته اند

نگرفته اند آنچه به رایت حشم گرفت

اسلاف رستم ار چه همه نام کرده اند

نامی کز و زنند مثل روستم گرفت

گل شاهی ریاحین بعد از شکوفه یافت

خورشید ملک روز پس از صبحدم گرفت

از علم و عدل بد که سلیمان به یک سئوال

پیغمبری و پادشهی را به هم گرفت

گرد رهت که اغبر بینائی آمده ست

زان چشم ماه زیبی بس محترم گرفت

نعل سمندت آنکه هلال است ازو به رشک

زو گوش زهره زیبی بس محتشم گرفت

دشمن چگونه عیش کند با خلاف تو

کاندر مذاقش آب دهن طعم سم گرفت

ز آن رنگ ریز خنجر نیلیت روز رزم

صحرای معرکه همه آب بغم گرفت

با صلت تو بخشش یم ابر کم شمرد

با همت تو ابر کم جودیم گرفت

کان فراخدست ز طبع تو وام خواست

بحر گشاده طبع ز دستت سلم گرفت

ای خسروی که دست رفیعت زکبریا

اجرام چرخ را زصغار خدم گرفت

سوگند می خورم به خدائی که نام او

صاحب شریعتش ز اصول قسم گرفت

از کلک صنع کامل او صورت جنین

در ظلمت مقر مشیمه رقم گرفت

لوح جبین روح که داغ حدوث داشت

از عکس نور ذاتش نقش قدم گرفت

سوگند می خورم به رسولی که شرع او

توقیع امر و نهی ز حکم حکم گرفت

توفیق روزگار ز خلق عظیم یافت

نام بزرگوار ز حسن شیم گرفت

قصر مشید شرعش چون برفراخت سر

بیناد شرک و قاعده شر هدم گرفت

در بازپس نفس چو ز جانش حشاشه ماند

در زیر لب به زمزمه یاد امم گرفت

سوگند می خورم به کلام قدیم یار

کز وی روان منکر اعجاز الم گرفت

سوگند می خورم به الف لام میم یاد

کز وی ضمیر مومن نور حکم گرفت

ایمان بدان دلیل که موسی ز کف نمود

ایمان بدان قبول که عیسی ز دم گرفت

ایمان به آب دیده آن پیر بی پسر

کز گرگ بی گنه دل پاکش نعم گرفت

ایمان به سر سینه ذوالنون که بعد چشم

نور رضای رحمت حق در ظلم گرفت

کاین بنده بی رضای تو در عمر دم نزد

وز عمر بی رضای تو اکنون ندم گرفت

ور جز تو را پناه همه عمر ساخته ست

احرام در حرم ز برای صنم گرفت

با سایه همره است و بترک رفیق گفت

باناله همدم است و کم زیر وبم گرفت

ور روی دل زرکن درت سوی غیر کرد

بت را سجود کرده اله حرم گرفت

آوخ دریغ آینه روشن دلم

کز بس که آه و ناله زدم زنگ غم گرفت

افسوس دست من که ستون ز نخ شده ست

زان پس که چند سال به امرت قلم گرفت

پائی که بر بساط تو هر روز چند بار

فرق سپهر بر شده را در قدم گرفت

شاید که بی گناه به گفتار حاسدان

رنج تبر کشید وز آهن ورم گرفت

پشتی که رکن قدر ترا برده بد نماز

اکنون ز بار بندگران تاب وخم گرفت

از آب چشم من که به دامن فرو دوید

زنگار خورد آهن و زنجیر نم گرفت

ماًخوذ عدل باد و گرفتار قهر تو

آنکو به قول روز مرا متهم گرفت

تا جاودان قوایم بختت قویم باد

کاین تقویت ز پشتی دین قیم گرفت