گنجور

 
مجد همگر
 

تا سوی تگنای دلم یافت راه دوست

آن دل که توبه دوست بدی شد گناه دوست

یکشب نرفت بر سر کویم به رسم یاد

روزی نکرد در دل ریشم نگاه دوست

چون در دلم نشست چرا ننگرد در او

آن بی حفاظ دلبر و آن دل سیاه دوست

از دل نیم پشیمان ایکاش سازدی

از نازنین دو دیده من تکیه گاه دوست

یاریست بوالعجب چو زمانه به خوی و طبع

دشمن نواز و دوت کش و کینه خواه دوست

گردنده و دو رنگ و مخالف چو روز و شب

گه گه به سال دشمن و گه گه به ماه دوست

گه دشمنم به غمزه دردپرده گاه اشک

گاهی دلم به مهر کند خسته گاه دوست

دریا کنار چشم من و مردمی در او

تر دامن وجود من در یاشناه دوست

گه نعره ای زنم ز تحسر که وای دل

گه ناله ای کنم ز تحیر که آه دوست

از مهر سبزه خط دلجوی او دلم

با آنکه داشت مهر گیا شد گیاه دوست

گر بر نخورد چشم من از سبزه خطش

یارب که برخوراد زروی چو ماه دوست

خورشید در نظاره کند رجعت از غروب

بر بام اگر برآید هر شامگاه دوست

خواهم که این سخن به نوا خوش کند ادا

روزی که راه یابد در بارگاه دوست

آن بارگه که مجمع شیران لشکر است

دشمن شکار یکسر و یکرویه شاه دوست

آن شه که عاشقند مر او را کلاه و تخت

دیگر ملوک تخت پرست و کلاه دوست

ای دوستکام شه که سیه روز دشمنت

هاروت وار گشته نگونسار و چاه دوست

ای جود تو ز لذت بخشش سئوال جوی

هم عفو تو ز غایت رحمت گناه دوست

فضل تو یار من بس اگر دشمن منند

یکمشت فضل دشمن مغرور جاه دوست

بیم و امید بنده ز رد و قبول تست

یک شهر خواه دشمن من گرد و خواه دوست