گنجور

 
مجد همگر
 

اکنون که یافت دهر کهن خلعت نوی

نوگشت باغ و راغ ز تمثال مانوی

بلبل نوای بار بدی برکشید و باز

بر کف نهاد لاله می و جام خسروی

در پهلوی چکاوک تر کی زبان نشست

قمری و برگرفت غزلهای پهلوی

ناگه درید پرده عشاق فاخته

چون کرد در هوای چمن پرده را هوی

گیرد به فر شاه ریاحین به تازگی

بخت معاشران ز رحیق کهن نوی

در جام آبگینه نماید صفای می

چون در ضمیر صدر جهان فکر معنوی

دارای دین و داور ملت عماد دین

کز ذات اوست خمیه اسلام مستوی

بی لاف معجزات نموده ست کلک او

در کار مملکت ید بیضای موسوی

آن مفتیئی که چون قلمش پیشوا شود

ز یبد روان چار امامش به پیروی

از جاه اوست منصب آصف صف نعال

وز جود او فسانه طائیست منطوی

در بوستان جاه جلالت عجب گلی ست

رویش به خنده ناکی و طبعش به خوش خوی

ای مکر می که مایه جودت وفا کند

گر در ضمان روزی خلق جهان شوی

طبع تو گنج حکمت و دریای دانش است

ذات تو مایه کرم و اصل نیکویی

در بوستان دین شجری معدلت بری

بر آسمان ملک مهی شید پرتوی

دریا دلا ز چاره من نگذرد دلت

گر تو به قصه من بیچاره بگروی

در خرمن امید من نادروده کشت

نه گندمی نمود مرا بخت و نه جوی

در چشم فتنه میل سهر می کشد عدو

ای چشم بخت تا تو در این کار نغنوی

وقتی چنین که مرکز گل را حیات داد

باد صبا ز معجز دم های عیسوی

از عدل شاه ورحمت صاحب نه در خورد

در کنج انزوا من مظلوم منزوی

نسل بزرگ و فضل وهنر باشد ای شگفت

چون گشت فضل جرم و گنه نسل کسروی

ناکرده جرم من ز چه معفو نمی شود

آخر نه عذر خواه من بی گنه توئی

یارب من از برای چه محبوس مانده ام

شاهی چنین رحیم وشفیعی چو تو قوی

تابنده گشت گوشه نشین فکر بکر او

همچون سخات پیشه گرفته است رهروی

بشنو به سمع لطف که در روزگار خویش

زینسان سخن ز مردم شیراز نشنوی

مهر تو باد در دل خلق جهان چنانک

عشق ایاز در دل محمود غزنوی

جز تخم نیکوئی به جهان در نکاشتی

ار جو که هر چه کاشتهای زود بد روی