گنجور

 
مجد همگر

ای آنکه چو باد ناتوانی

با باد به بوی همعنانی

آنچ از تو به جان خرند عشاق

بر باد دهی به رایگانی

آهونئی و نسیم مشکین

باد از تو برد به ارمغانی

چون باد سبکسری و گه گاه

در بند زری و سر گرانی

زنجیر باد سبکسری و گه گاه

در بند زری و سر گرانی

زنجیر هزار حلقه ای زان

بندی داری هزار گانی

صیاد نیی و دلشکاری

شمشیر نئی و سرفشانی

گه در پی سرو پایمالی

گه بر سر لاله سایبانی

گه معجز صاحب زبوری

گه مار پیمبر شبانی

گه چنبر گردن نسیمی

گه حلقه گوش ارغوانی

گه پیش افتی و در کناری

گه با کمری و در میانی

زنگی بچه دلستان نباشد

تو زنگی شوخ دلستانی

گر دل دزدی چرا به صورت

هندوی سیاه پاسبانی

ابروی مسلسل وسیاهی

یا بر سر آتشی دخانی

ظلمات سکندری و یابند

در سایه ات آب زندگانی

هر چند که تیره و درازی

همچون شب وصل دل نشانی

قلب روزی به لفظ تازی

وز چهره به رنگ قلب کانی

شش بر سر لفظ قلب کل نه

کاندر لغت دری تو آنی

آشفته و تیره ای و دلگیر

چون خط نجیب دامغانی

آن بحر مکارم و معالی

وان کان لطافت ومعانی

آن کز قلم است ابن مقله

وان کز کلم است ابن هانی

ای قهر تو انتهای پیری

وی لطف تو مبدا جوانی

با بزم تو لیل یوم عیش است

باقی باشد جهانی فانی

ای لعل تو آب زندگانی

وی وصل تو عمر جاودانی

ماهی و چو مه نه دلنوازی

مهری و چنو نه مهربانی

چشم ار برود تو نور چشمی

جان ار ببری به جای جانی

مجنون توام به جانسپاری

لیلی منی به دلستانی

از عشق منم فسانه شهر

وز حسن تو فتنه جهانی

فرهاد توام به تلخ عیشی

شیرین منی به خوش زبانی

گر رحم کنی تو در خورم من

ور جان خواهی سزای آنی

ترسم که دلت بماند از من

گویم که به حور و ماه مانی

چه حور که خوش تر از بهشتی

چه ماه که مهر آسمانی

از شنگی فتنه زمینی

وز شوخی شورش زمانی

صد جیب ز مشک پرکنددل

گردامن زلف برفشانی

گر بگشائی دهان خورد جان

صد تنگ شکر به رایگانی

از جان خواهم که در وثاقت

باشم شب وروز ایرمانی

گاهی به درت به خاکروبی

گه بر بامت به پاسبانی

رنجم منما که ناتوانم

دریاب مرا که می توانی

خطی که بداده ای به وصلم

ای وصل تو آب زندگانی

هر روز هزار ره ببوسم

بر دیده و دل نهم نهانی

زان روز شمار کار من هست

کاغذ بوسی و رقعه خوانی

یا محو شود سیاهی او

زین اشک روان ارغوانی

تا چند به یاد وعده کژ

بر آتش حسرتم نشانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

آن جنگی مرد شایگانی

معروف شده به پاسبانی

در گردنش از عقیق تعویذ

بر سرش کلاه ارغوانی

بر روی نکوش چشم رنگین

[...]

سنایی

ای چشم و چراغ آن جهانی

وی شاهد و شمع آسمانی

خط نو نبشته گرد عارض

منشور جمال جاودانی

بی دیده ز لطف تو بخواند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
عین‌القضات همدانی

عشقست نشان بی نشانی

از خود چو برون شوی بدانی

انوری

ای غایت عیش این جهانی

ای اصل نشاط و شادمانی

گر روح بود لطیف روحی

ور جان باشد عزیز جانی

گفتی که چگونه‌ای تو بی‌ما

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
ادیب صابر

تا بشنیدم که ناتوانی

دلتنگ شدم چنانکه دانی

گفتم شخصی بدان لطیفی

افسوس بود به ناتوانی

افتاد ز هاتفی به گوشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه