گنجور

 
حاجب شیرازی

ببین که عشق تو افروخت آتش اندر آب

مراست کشتی تن غرق اشک همچو حباب

هوای کوی تو از سر نمیرود ما را

هزار، بار شویم آب اگر، به شکل حباب

زبی حسابی ابنای روزگار افسوس

که سد باب حسابست رأیشان به حساب

خران و گاو کجا آیت کلیم کجا

فغان که آب ندانند تشنگان ز سراب

به بانگ چنگ بدل شد غریو جنگ چو داد

صلای صلح به عالم شه رفیع جناب

کشید خیمه انسان بر آسمان تقدیر

که هست صلح و عدالت ورا عمود، و طناب

ز جام ساقی باقی بنوش می «حاجب »

از آنکه شاهد واحد ز رخ کشید نقاب